تبليغاتX
اخبار دانشگاه پیام نور اسکو

بیوگرافی

بیوگرافی فردی به نام سردار !

۲۲ سال پیش یا ۲۴سال پیش(تردید از نگارنده است یا شاید هم۲۶ سال پیش)در سپیده دم یکی از روزهای سال، نوزادی در خانواده ای مذهبی،اجتماعی،فرهنگی،
علمی،سیاسی و... دیده بر جهان گشود[۱].وی از همان اوان کودکیش استعداد ونبوغش را به رخ دیگران می کشید.به گفته ی شاهدین وی دارای هوش و ذکاوتی بسیار بسیار سرشار می بوده بطوریکه هنگامی که کودکی بیش نبوده سرش بسان سران آدم بزرگ ها می نموده، بسیاری از متخصصین او را همزاد انیشتن نامیدند(!)
نقل است او در یک سالگی به شاعری پرداخته و گفته

                                             ماما                   قاقا

ادبا و شاعران ومفسران هرچه تلاش کردند تا به مفهوم این شعر پی ببرند نتوانستند،آنان هنوز در دریایی از ابهامات غوطه ورند(!)
به گفته ی برخی این شعر دارای ارزشی بسیار والا می باشد و به همترازی نیازهای مادی و معنوی انسان اشاره دارد بطوریکه نیاز معنوی(مادر داشتن)را با نیاز مادی(خوراک یا همان قاقا)یکسان پنداشته است.
برخی دیگر بر این اعتقادند در ذهن این کودک ،مادر بعنوان  قاقا دارای جایگاه بوده است نه بیشتر(!)و در نتیجه این کودک بسیار منطقی بوده و از همان کودکی بر احساسات خود غالب می شده و به مادر یا همان قاقا به عنوان نیازی مبرم و مادی برای ادامه حیات اهمیت می داده است.
و...
در اوایل نوجوانی اش دست به چاپ گاهنامه ای با نام "در محله امان چه می گذرد" زد
در اواسط نوجوانی اش ماهنامه ی" در خانه ی همسایه امان چه می گذرد" را با همکاری چندی از بچه های محل منتشر کرد که مورد اعتراض همسایه ی ذکر شده در بالا واقع شد و طولی نکشید که ماهنامه اش توقیف گردید(!)
در اواخر نوجوانی اش در سپیده دم یکی از روزهای سال هنگامی که برای رفتن به بالای پشت بام و جمع آوری اطلاعات برای مجله ی "مسلمان اگر از خانه ی همسایه اش خبر نداشته باشد مسلمان نیست!"کمر بسته بود، چشمش به پستچی افتاد از جایی که این شخص بسیار وظیفه شناس بود و همچنین سر زدن به نامه های اهل محل را یکی از وظایف خطیر خود می دانست به سوی پست چی هجوم برد و با کمک گرفتن از حس انسان دوستی اش کمی زبان ریخت و گفت :آه ای پستچی تو دیگر خسته شده ای بیا و دمی بیاسای .... به بررسی نامه ها پرداخت.در میان نامه ها نامه ای بود به مقصد خانه اشان،چشم‌هایش را بست.
چشم‌هایش را باز کرد و باور نکرد.چشم‌هایش را بست و دوباره بازتر کرد.روی نامه نوشته شده بود:فرستنده:سازمان جاسوسی ... 
 چشم هاش را بست و سپس ان‌قدر باز کرد که چشم‌هایش اندازه‌ی کله‌اش شد و مردمک چشم‌اش از توی فرق سرش بیرون زد.دست‌اش را به بالای سرش برد و چشم‌هایش را مالید. چیزی که می‌دید واقعیت داشت.او دعوت نامه ای از یکی از بزرگترین سازمان های جاسوسی در دست داشت[۲] و این گونه شد که در یک چشم بر هم زدن سرنوشت این جوان رقم خورد....

او در این سازمان آموزش های تخصصی را فرا گرفت و در طی ماموریت هایی که داشت توانست مدال های افتخار بسیاری را کسب کند.
 و اما حالا....
متاسفانه اطلاعات دقیقی در مورد این که چگونه از اسکو ،دهستانی در اطراف آذربایجان شرقی سر درآورده در دست نیست.
برخی احتمال می دهند وی در حال انجام ماموریتی از طرف سازمان مذکور است.
و برخی دیگر بر آنانند که او در تعطیلات کاری به سر می برد و از دانشگاه اسکو بعنوان آزمایشگاهی تفریحی که می تواند به تمرینات خود ادامه بدهد استفاده می کند.
احتمال قوی تری که وجود دارد این است که وی به دلیل پیشرفت زیادی اش در کار و علاقه مندی اش برای سر در آوردن از کارهای سازمانی که درآن مشغول بود، از کار بر کنار شده و به دانشگاه اسکو تبعید گردیده،نمی دانم این از خوش شانسی مسئولین و دانشجویان بوده یا از بدشانسی آنان(!)

به هر حال او اینجاست در دانشگاه پیام نور اسکو و در کنار شما

طی مصاحبه ای که با این فرد داشتیم از او خواستیم تا تاثیر گذار ترین هایش را در زندگی برای ما بازگو کند

تاثیرگذارترین مکان:البته واضح و مبرهن است که واژه مکان به تنهایی تاثیرات خاص خودش را دارد.من تا قبل از آمدن به اسکو فکر می کردم اتوبوس ها تاثیر گذارترین مکان ها هستند.اما صفوف در هم کشیده می نی بوس های تبریزـ اسکو چنان تاثیری بر من می‌گذارد که هر بار پس از پیاده شدن احساس می‌کنم قلب و روده و سایر مخلفاتم جابجا شده‌است(!)

تاثیرگذارترین فرد: مدیر دوران دبیرستان بنده که وقتی فهمید هر هفته علیه او و معلمان مدرسه مقالاتی می‌نویسم و در بین دانش‌آموزان توزیع می‌کنم چنان تاثیری روی بنده گذاشت که اثرش تا یک هفته روی صورتم باقی ماند(!)

تاثیرگذارترین لحظه: آن لحظه‌ای بود که با کت و شلواری نو در خیابان گام برمی‌داشتم و از هوای بهاری لذت می‌ بردم غافل از اینکه از اون بالا کفتر می‌آیه! و آمد و بر شانه‌ام تاثیر  مرطوب و بدبویی گذاشت(!)

اگر دوست دارید شما هم می توانید تاثیر گذارترین هایتان را در کامنت دونی بگذارید.


[۱]:استفاده از جمله ی" دیده بر جهان گشود"به جای" دیده به جهان گشود" دارای معنی دور بدین شرح می باشد:این جمله حاکی از درایت، تیز بینی، ریز بینی ،کل بینی است بطوری که این کودک از همان روز اول دیده بر جهان گشوده یعنی تمام جهان اطرافش را با دیده هایش پوشش داده است
[۲]:قابل ذکر است که وی از واژه ی جاسوسی چندشش می شد بطوریکه بعد از پیوستن او به این سازمان نام سازمان به کل تغییر کرد و شد"سازمان جمع آوری اطلاعات با روش )
!! نوشته شده توسط سردار | 12:12 | چهارشنبه پنجم دی 1386 •