اخبار
واما اخبار!!
پيدايش دوباره حراست در دانشگاه
سنت شكني!
کتابخانه آن هم از نوع مطلق!
نويسنده ي وبلاگ خبر از بي خبري هاي اسكو بشدت لو رفت!
مشروح اخبار...
پيدايش دوباره حراست در دانشگاه:
به گزارش شاهدين چند هفته اي بعد از عيد مامورين اجرايي حراست در حين انجام عمليات خطير و ضايع كردن بچه هاي مردم در سالن دانشگاه ديده نمي شدند بنابه تشخيص كارشناسان خبر گزاري ايسكا مسئولين بلند پايه ي حراست دانشگاه بعد از نشست و بر خاست هاي متعددو متوالي(!)با عوامل اجرايي حراست تصميم گرفتند تا فرجه اي به بچه هاي مردم بدهند تا آنها در زير اين لطف بزرگ بتوانند لباسهاي عيدشان را بپوشند تا ديگر بچه هاي مردم بفهمند كه اينها رفته اند و كلي خريد عيد كردند قابل ذكر است اين فرصت به اتمام رسيده و ديگر تمديد نخواهد شد پس جدا از پوشيدن جوراب رنگي در محوطه ي دانشگاه خودداري كنيد نا گفته نماند محوطه ي دانشگاه از خود دانشگاه تا ترمينال شهر اسكو را نيز شامل مي شود (!)گفته باشيم
سنت شكني!
رئيس در حالي كه سنت قديمي شهر فرهنگ پرور(1) اسكو را مي شكند:
تلوزيون پاناسونيك بر تمامي دانشجويان مبارك!![]()
و اما امروز:
امروز دوشنبه آقاي عينكي يكي از عوامل اجرايي حراست، دست به عمليات چريكي زد، ايشان طي برنامه ريزي دقيق و از قبل تعيين شده به طور ناگهاني وارد سالن_كتابخانه شده به طرف گوشي ها حمله برد (مودبانه تر:به طرف گوش ها تشريف برد!)و اين دستگاه هاي ارتباطي را به جرم بلوتوث بازي ضبط كرد البته ان دسته از گوشي هايي كه داراي بلوتوث نبودند هم جمع آوري شدند و به قول معرف تر و خشك با هم سوختند!
و اما بنابه اطلاعيه ي جديدي كه در بولتن سالن پايين مي توانيد ببينيد" سالن _كتابخانه" تبديل شد به "كتابخانه" آن هم از نوع مطلق.
بر طبق گفته ي شاهيدين آقاي عينكي اعلام كرده كه سالن پايين فقط مختص درس خواندن است و دانشجوياني كه بين كلاسهايشان دو ساعتي فاصله است مي توانند در كلاس ها استراحت كرده و منتظر بمانند اگر هم همه ي كلاس ها پر باشد مي توانند در حياط منتظر بمانند اگر هم در حياط صندلي نبود كه بشينند همين چند قدم پايين تر يك پارك هست كه تا دلتان بخواهد صندلي دارد(!)اگر انجا هم به مزاجتان سازگار نبود مي توانيد اسكو گردي كرده به توريستي بودن اين شهر نيز بيافزاييد
لپ كلام دانشجو زياد داريم در دانشگاه جا نداريم ،آنقدر چوب لاي چرختان مي گذاريم تا همه ي درس هايتان را غير حضوري پاس كنيد(!)
احتمال داده مي شود جمع آوري گوشي ها آن هم در يك به اصطلاح دانشگاه(!!!!!!)هدف ديگري را نيز دنبال مي كرده و آن هم چك كردن گوش ها براي پيدا كردن اين جانب بوده!! خواهش مي كنم تشويق نفرماييد![]()
نكته :به هنگام ورود به سالن دانشگاه گوشهايتان را خاموش كنيد تا از اثرات جانبي آن در امان باشید.
پيش بيني مي شود در آينده ي نزديك و بعد از انتقال حراست به اتاقك مخصوص در گوشه ي حياط، به همراه بازرسي بدني تجسس تلفن همراه نيز آغاز شود!
خبر گزاري ايسكا تصميم گرفته طرح جديد كتابخانه ي اسكو را ملي كرده و بعد برايش جشن ملي بگيرد طراحي اين كتابخانه در سالن پايين بطوريكه ورودي دانشگاه محسوب مي شود در هاي دو تا كلاس ،انجمن هاي علمي و نماز خانه ها، ورودي سالن بالا يكي از شگفتي هاي اين كتابخانه محسوب مي شود ،گزارشات حاكي از اين است كه آقاي عينكي و ديگر مسولين بعد از تفكرات بسيار پيچيده به اين نتيجه رسيدند كه اين محل پر رفت و آمد جايي بسيار مناسب براي كتابخانه بودن و مطالعه است، از مسولين عزيز خواستاريم به هنگام رفت و آمد به دانشگاه مواظب خودشان باشند كه يك وقت خدايي نكرده ندزدنشان!
برخي از دانشجويان بر اين باورند كه رفتار هاي مسولين به نفع خود دانشجويان است به اين صورت كه آنها با انجام اين عمليات سعي در هر چه بشاش نمودن دانشجويان دارند، آنان اين حركات را نوعي تنوع دانسته و بر اين اعتقادند كه مسولين عزيز دوست دارند با ايجاد سوژه هاي جديد لبخند را بر لب دانشجويان بياورند.
نويسنده ي وبلاگ خبر از بي خبري هاي اسكو بشدت لو رفت!
طبق پي گيري هاي نامحسوس خبر گزاري ايسكا ،در مدت غيبتش "خبرنگار"يا همان نويسنده با تمام قوا لو رفت.البته چون ما در اين وبلاگ قصد توهين به آقايان بسيج(!) را نداريم ،در لفافه سخن مي گوييم تا آنهايي که قرار است بفهمند خودشان بفهمند(!)طبق مصوبات مندرج آقاي خبرنگار تا روزي كه اينجانب يعني سردار خان به ايشان نگفته بودم كه اين "آقاي بسيج "یا" فرمانده سابق "چگونه به شما ميل زده اصلا ميل نداشت!!!احتمالات:
1.آقاي بسيج از قدرت معنوي اش استفاده كرده![]()
2.خبر نگار آقاي بسيج با هم آشنا هستند و خبرنگار ارادت خاصي نسبت به آقاي بسيج دارد![]()
3.آقاي بسيج و خبر نگار يك نفر هستند![]()
4.جلل الخالق![]()
5.اين خبرنگار هر كي هست دل پري از فرمانده كنوني داره![]()
6.اگه نگرفتين خبرنگار كيه، حتما دعاتون می کنم ![]()
نتيجه:
1.اين آقاي بسيج هزار تا هنر از هر انگشتشوش(!) مي باره، تو نگو به غير رابطه با آخوند زاده ها نويسندگي هم بلد بوده !
2.در همين جا اين آقاي بسيج را به عنوان الگوي جديد و به روز دانشجويان معرفي مي كنيم
دیو چو بیرون رود...!
در همين ابتدا از همه ي شما به خاطر دعا هاي بي دريغ و شبانه روزيتان به خاطر بازگشت اينجانب البته در صحت سلامت كمال تشكر را به جا مي آورم![]()
![]()
همين چند وقت پيش بود چند روز از گذاشتن آخرين پستم نمي گذشت. من توي كلاس نشسته بودم البته ظاهرا، چون در حقيقت در استاد غرق شده بودم(!)ببخشيد در بيانات استاد...
كه ناگهان صدايي كمي تا قسمتي كلفت و موقر از پشت در گفت:جناب سردار خان يه لحظه تشريف بيارين دم در!مي خواستم بگم خونه نيستم كه احساس سنگيني روي شونه م كردم ،فكر كردم عذاب وجدان دروغ گفتن رو شونه ام سنگيني مي كنه زير چشمي روي شونه ام رو نگاه كردم: چه گناه جالبي با چشم ديده مي شه(!)خودش هم شبيه يه دسته!!!
فشار انگشتاشو رو شونم بيشتر و بيشتر حس كردم و بعد صدايي كه من رو به بيرون رفتن محكوم مي كرد عين يه پتك اومد رو سرم، جلل الخالق اين عذاب وجدان با آدم حرف مي زنه!سرم رو برگردوندم:جلل الخالق تر اين عذاب وجدان وايساده روبه روم و داره منو به طرف در راهنمايي مي كنه (!)به آستانه ي در نرسيده بودم كه يه چيزي توي ذهنم جرقه زد پام رو از در نذاشته بودم بيرون كه دوتا دست از بازو هام گرفتند و يه چيزي هم خورد پشت سرم خیس عرق شدم ،یه وقت فکر نکنین ترسیدمااااا!کار اون جرقه آستانه ی در بود.
به خودم كه اومدم چشمام بسته بود و سوالها عين اوار ريخته بودن رو سرم، چرا مي گم سوالها ،خودشون عين آوار ريخته بودن رو سرم!
عضو كدوم گروهكي؟
هدفت از ايجاد اين وبلاگ چي بوده؟
اسم سردار رو چرا انتخاب كردي ؟
مشخصاتتو رو اين كاغذ بنويس
اين چه وضعشه همه ي خانواده رو هم بنويس
آخه يكي بگه پدر خوب مادر خوب ما داريم از دانشگاهمون ،اونم به طور سالم انتقاد مي كنيم گروهك چه صيغه اي آخه؟يكي ديگه بگه مگه ما از شما مي پرسيم بابا ننه ات چرا اسمتو غضنفر گذاشتن كه تو مي پرسي؟ باز يكي ديگه بگه من دارم وبلاگ مي نويسم بابا ننه ي من اين وسط چي كارن؟
همين طور كه اين "يكي ها"داشتن جواب سوالا رو مي دادن و منم لال موني گرفته بودم، احساس كردم يه چيزي دور گردنم پيچيده شده نفسم به شماره افتاد چي كار داشتن مي كردن؟ مگه من چي كار كرده بودم؟چه آزادي خوبي!اينا مي خوان منو واسه هميشه خلاص كنن!براي آخرين بار تقلا كردم هر چه زور بازو داشتم جمع كردم رو پلكام و با شدت چشمامو باز كردم...
ساعت سه ونيم صبح بود ملافه رو از دور گردنم باز كردم و تصميم گرفتم محتاطانه ترين تصميم رو از اين خواب(!)بگيرم همين شد كه يه چند وقتي نيومدم سفر خارج از شهر و كنج ازلت بغل كردم(!)
تا يادم نرفته ورود خودم و به كوري چشم حسودا به خودم و بقيه تبريك مي گم![]()
نتيجه:بادمجون بم آفت نداره!

