تبليغاتX
اخبار دانشگاه پیام نور اسکو

اندر احوالات سردار

به گزارش خبرگزاری ایسکا چندی است سردار دچار بیماری پوچی شده است!!! به طوری که از کنار هر ماجرایی ساده رد شده و با خود می گوید "اگر تیکان و امثالهم به وبلاگ سر می زنند و نظر نمی گذارند من هم اتفاقات را می بینم و پست نمی گذارم،این به اون در!!!"گفته می شود ایشان فعلا در خلا به سر می برند کارشناسین طبق مشاهدات  بر احوالات وی کارهایش را به صورت زیر دسته بندی کردند:

۱.می خوابد!

۲.غذا می خورد!

۳.دانشگاه می رود!

۴.نگاه می کند

۵.استنباط می کند

۶.فکر هم می کند

۷.می نویسد

۸ پست نمی گذارد!!

۹.کتاب دارد

۱۰.درس نمی خواند!!

۱۱.چشم و دست و گوش را هم که همه دارند!

۱۲.هیچ قصد و غرضی با کس خاصی ندارد!

۱۳. یکم با دانشگاه چپ است

۱۴.عوضش مسئولین اجرایی حراست هم با انجمن علمی ها چپ اند

۱۵.رئیس و آقای عینکی و ... هم با سردار چپ اند!

۱۶.همه با هم چپ اند!

۱۷.همین است که درگیری ها افزایش یافته یکی در ترمینال کاسه ی چششمم می شکند!دو نفر دیگر از دست مردم فرهنگ پرور اسکو به شدت کتک می خورند!(به احتمال بسیار قوی از از گرمی هوا(!) می باشد)

۱۸.خیلی وقتها هم کفرش در می آید!!

۱۹.نمی داند چرا اسم آقای عینکی را گذاشته اند قرمزی آفتافا!!!(با تلفظ رسمی و ادارییه:آفتابه ی قرمز!!)

۲۰.زندگی اش روز به روز شادتر شده و به نتیجه ی هر روز بهتر از دیروز رسیده است!

۲۱.مانتوی خانم موفق بلندتر شده!چه جسارتی!! آیا به او هم گیر داده اند؟شاید خانم موفق به نتیجه ی پیشگری بهتر از درمان است رسیده است!

۲۲.قرار است آقای عینکی پایین تر از کتاب فروشی یک بوتیک(!) بزند ،تا لباس های متناسب با سلیقه ی حراست  را از همانجا به دانشجویان عرضه کنند.

۲۳.کیفیت غذاها در نوسان است ولی بسیار بهتر از گذشته است

۲۴.تا یادم نرفته :شیر آب سرد کن هنوز هرز است!

۲۵. این خبرنگار دیگر نمی نویسد شاید من هم روزی ننویسم !

۲۶. اگر کسی می داند این ساختمان سازی اسکو کی تمام می شود به من هم بگوید.

۲۷.انقد اینجا نشستم کمرم درد گرفت پاشم برم دراز بکشم

۲۸.اِاِاِاِاِ...

۲۹.خب بسه دیگه این همه تو افکار من دخالت می کنین خوشتون می آد منم تو فکر شما سرک بکشم؟!!بعدش اینجا بنویسم؟

نتیجه:

۱.همه ی اون بالاییها نتیجه بودن اگه نفهمیدین دیگه کاری از دست من یکی بر نمی آد!!

۲.راستی یه لیوان یکبار مصرف هم روی آب سرد کن دیده شده!!!

۳.جلل الخالق!

!! نوشته شده توسط سردار | 13:25 | یکشنبه پنجم خرداد 1387 •

چی بگم؟؟؟

بودن یا نبودن مسئله این است

و باز در صحنه ...

خداییش اصلا ادبیاتم نمی آد پس همینجوری می نوسیم،چندیست که همگان در دانشگاه ،اوه با عرض پوزش در مهدکودک پیام نور اسکو به دنبال سردار عزیز و گرامی که اینجانب باشم می گردنند،آخه یکی بگه من که با شماها کاری ندارم شما چرا گیر سه پیچ دادین به من؟!در ضمن اول بهتره جرمم رو بهم تذکر بدین بعد شروع کنین به کاغذ بازی!! راستی مجازاتمم تعیین و بعد اعلام کنین تا بدونم چند سال باید آب خنک بخورم

من فقط یه کار کردم اونم نقد بود !!! انصافاً نبود؟! خب حالا شاید بعضیا کنجکاوی کرده باشن و تو زندگی اینو اون که توی دانشگاه سپری می شه سرک کشیده بباشن ولی باید بگم این خودش در ذات بشر هست،زندگی تو دانشگاه رو نمی گم ،منظورم کنجکاویه!!!

استغفرالله  هر چی من هیچی نمی نویسم اینا بیشتر به پروبالم می پیچن!! آخرش یه کاری دستتون می دمااااااا!!!گفته باشم(این قسمت همین جوری اومد تو ذهنم گفتم تو سر ذقم نزنم بنویسمش!)

آخه خانم مهندس جان خداییش شما که می گین ادامه بدین فکر اینجاشو کردین که به غیر از شما هیچ کدوم از مسئولین محترم(!) خوششون نمی آد که نقد بشن؟؟

چرا ؟

این سوالییه که دم به ثانیه از خودم می پرسم ،کسی که بره و اون بالا بشینه باید بدونه که بخواد نخواد زیره ذره بینه و  باید ظرفیت انتقاد پذیری خودشو تا مقامش بالا ببره نه اینکه تقی به توقی نخورده بگیر بگیر راه بندازه!!

همین کارارو می کنین که من جوون به جای انتقاد سازنده شروع می کنم به کوبیدن مسئولین ،رفتار شما در مقابل این وبلاگ و این انتقاد یک محک هست برای فهمیدن ظرفیت ها!نه توهینی در کاره، نه چیزه دیگه...مگر اینکه تا حالا نقاد با قلم طنز ندیده باشین!که خیلی هم بعید نیست...

همینجا با کمال احترام از مسئولین خواهش به عمل می آید تا جرایم بنده را متذکر شوند تا ما نیز بدانیم  چه چیز باید بنویسیم و چه چیز باید ننویسیم...قصه ی شنگول منگول چطوره؟!چرا غرب زده؟همین حسنک یا چوپان دروغ گو...

پس خوب گوش کنید:

یکی بود یکی نبود یه چوپانی بود که به خاطر پیشرفت علم و این حرفا تصمیم گرفت یه مهد کودک نقلی توی دهشون باز کنه ! این چوپان انقدر خوب و مهربون بود که همه ی گوسفندا بره های نازشونو سپردن دست این چوپان و گفتند برید تو مهد کودک علم پارو کنید،زندگی کردن یاد بگیرید،بفهمید که چطور باید حرف بزنید و خلاصه برید که واسه خودتون یه گوسفند درست حسابی شید که فردا پس فردا دستش به دهنش برسه!

یه مدت گذشت همه چی خوب بود بره ها عین گوسفند(!) سرشونو می انداختن پایینو می رفتن و می اومدن! تا این که رسید روزی که آقا چوپانه دید همه تحویلش می گیرن نه یکی ،نه دوتا ،همه و همه، چوبشو گذاشت کنار و یه دست کت شلوار شیک تنش کرد، گره ای به ابروهاش انداخت و به هر کی که سلام می داد  فقط سرشو تکون داد،اونم سر تکون دادنی که اگه دقیق نمی شدی تو چهرش، متوجه نمی شدی!

بازم اینجوری گذشت و گذشت تا این که یه عده بره تصمیم گرفتن توی مهدکودک دست به ابتکار عمل بزنن،و شروع کردن به فعالیت...آقا چوپونه از کار برره ها کلی خوشش اومده بود ، باز تا اینکه یه چند تا از برره های شیطون شروع کردن به نوشتن،چیزای خوب خوب می نوشتن و گاهی هم یه چیزایی از مهد کودکشون ،این نوشته ها گاهی به طبع آقا چوپونه خوش نمی اومد ،آقا چوپونه با خودش فکر کرد اگه من به اینا میدون بدم فردا پس فردا می ان می گن چرا فلان کلاسمون این شکلیه؟چرا علفمون اون شکلیه؟چرا اصلا خودت یه شکل دیگه ای؟همین شد که با تمام قوا شروع کرد برای مبارزه!!

مبارزه ای که در انتها به بره ها می فهموند که شما هر چه باشید گوسفند زاده اید(!)وفقط باید بع بع کنید!!!...

نتیجه:

بیایید دسته جمعی بریم بع بع کنیم!!

اینم لطف یکی از دوستان:مسئولین عزیز با مشخصات (فکر نکنم زندگی خصوصی باشه!)

!! نوشته شده توسط سردار | 22:46 | چهارشنبه یکم خرداد 1387 •