تبليغاتX
اخبار دانشگاه پیام نور اسکو

ساختمان دانشگاه پیام نور اسکو

 

نظر به استقبال خوانندگان عزیز  از چگونگی تحولات ساختمان جدید خبرگزاری ایسکا بر آن شد تا با سفری خاطره انگیز دست به تهیه ی گزارشاتی از ساختمان جدید دانشگاه پیام نور اسکو بزند
و این چنین شد که بار سفر بر بست و بر ان دیار شتافت ...

 

اون سر  اسكو

 

فضاي معنوي قبل از رسيدن به ساختمان

اونم ساختمان دانشگاست كه با دايره ي قرمز مشخص كرديم

 

كاش تاريخ شروع و اتمام پروژه رو هم يه جايي مي نوشتن

 

 دانشگاه از پشت حصار

 

اينم خوده خودش البته نيمه كارش!

 

قصه ي ما به سر رسيد كلاغه داره از گرسنگي مي ميره!

!! نوشته شده توسط سردار | 19:47 | سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 •

برداشت آزاد

نرم افزار نمايش نمرات در حالي كه سطل آشغالي پشت سرش مي گويد :دالي!

 

دو تا نمايشگركه يكي اشان خاموش مي باشد(هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خواموش)

 

 

اينجا  روهم كه فكر نمي كنم يادتون رفته باشه

 

محل نشستن مراقبين كه عينهو فرشتگان نگهبان هستند مي گين نه اون نور رو داشته باشين

 

 

حراستخانه با ابزار مورد نياز

 

 

ما اينجا درس مي خوانيم و مشق مي نويسيم

 

اينم كوچه ي دانشگاه البته اون قارچ نيستا،يه فرش فروشيه!

 

اينم بولتن كوچه ي دانشگاه،آگهي داشتين اينجا يادتون نره

 

 تو نگو اينجا نمايندگي گلبافت بوده ...

 

كافي شاپ هاي دانشگاه

!! نوشته شده توسط سردار | 14:9 | دوشنبه یازدهم شهریور 1387 •

هی!

جيغ و باز هم جيغ
شادي و سرور و تبريك
كه رئيس حاجي مي شود،من يكي كه ديگه عمرا اگه در پوستم بگنجم يادم بندازين حتما تو مراسم برگشتش شركت كنيم ما كه به بدرقه نرسيديم ،همون جام يه مراسم پرسش پاسخ هم راه مي اندازيم يادتون باشه حاجي ها هيچ وقت دروغ نمي گن يا نمي پيچونن و واگذار نمي كنن به مهر بعد،پس اين جلسه رو از دست ندين.
راستي هر كي با حاج رئيس در ارتباط بهش بگه مارو هم دعا كنه كه لااقل اين ساختمان جديد رو قبل از رفتن ببينيم و آرزو به دل نمونيم
ديروز صبح كه يه سر به دانشگاه زدم ديدم كلاس شماره يك برگشته به حالت عاديش يه امضا هم پاي تخته گذاشتم و پروندش رو تا تابستون بعد كه شايد بشه اتاق رئيس چون هم بزرگتره هم آفتاب گيرتر، بستم.
خانم مهندس زياد حال و حوصله نداشت عوضش آقاي عينكي كيفش كوك بود،خانم عصبي لبخند داشت ولي تا مي تونست من رو پيچوند ولي من سردار هم از رو نرفتم
تازه خبر اوردن امتحانا به اين خاطر لغو شده كه سوالها لو رفته، جل الخالق !!! خدا مي دونه كار كدوم پشت ميزي بوده
نمي دونم اين روزا چرا تنم يكمي بيشتر از هميشه مي خاره!
كلاس هاي رايانه(!) انجمن علمي هم بعد از كلي دعوا و فحش و ناسزا برگزار مي شن اما با يه استاد ديگه
چشاتو چرا اون جوري مي كني؟اينم يه سبك نوشتنه خب!راستيتش
 امروزياد اولين روزي افتاده بودم كه وارد اين بلاگفا و دنياي نت شدم ،عاشق نوشتن بودم حتی دقیقاً نمیدانستم که وبلاگ یعنی چی و کجا و چگونه . من فقط تایپ بلد بودم و نوشتن بلد بودم و یک کامپیوتر متعلق به زمانی که هیتلر گروهبان ۲ بود داشته و دارم بنام اصغر لگن که برای روشن شدن دقیقاً باید در سرازیری بگذاری دنده ۲ بگی یا علی هل بدی و یک خط اینترنت دایال آپ که تمام این مجموعه با سرعت ۲ کیلومتر در ساعت در پشت صحنه همین صفحه ای که می بینید در حال
انجام وظیفه است
چند دقيقه پيش هم داشتم توی تالار گفتگو گشت می زدم دلم گرفت یاد فعالیت بچه ها که می افتم همیشه دلم می گیره نمی دونم چی شد که اینجوری شد ولی اینو می دونم که همه ی بالاییا ارزوشون بودکه متفرق شیم و ماها بهش جامه ی عمل پوشوندیم
حتما یه سر به وبلاگ دانشگاه آزاد اسکو بزنین نه ساختمانشون درست حسابی تر از مال ماست نه کارمنداشون نه استاداشون ولی نمی دونم چرا ماها زودتر از اونی که بشه تصور کرد مغرور می شیم و خودمونو می گیریم دست من سردار به هیچ چیز به جز این نوشته ها بند نیست می نویسم چون می خوام می نویسم چون فردا بگم من سعی ام رو کردم توئی که توی این دانشگاه به این کوچیکی نمی تونی سر بلند کنی چطور می تونی درباره ی مملکتت اظهار نظر کنی؟مشکل ماها اینه که حق بودن رو از همین جا از ما می گیرن و ما به جای اینکه دست هم رو بگیریم و مقاومت کنیم دست هم رو پس می زنیم
فکر کردید چرا سردار به جود اومد؟سردار اومد تا بنویسه بدون این که شناخته شه چون دید سرنوشت اونایی که نوشتند و شناخته شدند انقدر سنگ جلوی پاشون انداختند که از هر چی نوشتن و درس و دانشگاهه دل بریدن
ترسی از شناخته شدن ندارم ترسی از باز خواست شدن و اذیت شدن هم ندارم همینجوری هم به اندازه ی کافی اذیت می شم وقتی می بینم همه عین کپک سرشون رو کردن زیر برف نمی گم مسولین کوتاهی نمی کنن ولی دانشجوهای ما هم کمتر از اونا مقصر نیستن که بیشتر هستن اینجا هنوز فعالیت هایی که ما توی دبیرستانمون انجام می دادیم انجام نمی دن،وقتی فکر می کنم اینا همش از کم سوادی دانشجوهاست نفسم بند مى آد
فکر می کنید توی این دانشگاه هر روز بهتر از دیروز ما چند نفر به نت دسترسی دارند چند نفر به مسائل دانشگاه به غیر از حرفای خالزنکی علاقه دارند؟چند نفر اینجا سر می زنند؟چند نفر بغیر از خوندن بلدند فکر کنند؟
خیلی چیزا هست که تو دلم سنگینی می کنه همین چند روز پیش یه سال دیگه از عمرم گذشت یه سال بزرگتر شدم یه سال فهمیده تر ،پخته تر ...
یه سال دیگه عمرم رو توی این به ظاهر دانشگاه تلف کردم و فقط درس خوندم، خوندم تا بعد از چند سال بگم لیسانسم!و یه چند ماهی پز مدرکم رو بدم و بعدش بذارمش لب کوزه
کاش وقتی از این دانشگاه می ریم بیرون فقط با یه پرونده نریم بیرون
کاش وقتی می ریم بیرون سوال کردن رو یاد گرفته باشیم
کاش وقتی می ریم بیرون بدونیم  دانشگاه فقط جای خوندن کتابای کت و کلفت پیام نور نیست
کاش ...
!! نوشته شده توسط سردار | 0:35 | شنبه نهم شهریور 1387 •