آقای حراست
اين حراست بازي ها كه در دانشگاه پيام نورخودمان مد شد به خيلي ها چسبيد! البته به خيلي ها هم نچسبيد به آن هايي كه چسيبيد خوب هم مزه كرد اين آقاي ديلاق حراست با اين خانم بنفش خيلي خوب است ناگفته نماند كه دوست نامزد خانم بنفش هم هست. از آنجايي كه آقاي حراست زاده ي شهر كوچكي است و رگ غيرتش كمي كلفتر از بقيه ي بي رگ هاست نامزد دوستش را چنان تحويل مي گيرد كه گويي دوستش و خودش ندارند!كه البته هم ندارند هرچند اين ماجراها حس كنجكاوي را تحريك نمي كند اما چون اين آقا اتفاقا حراست هم هست بادي گارد خوبي براي اين خانم است خواستيم گفته باشيم كه قبل از اين كه نامزد كنيد برويد با اين آقاي حراست دوست شويد بعد نامزدتان را بسپاريد دست او، با خيال راحت برويد پي كارتان و اصلا نگران نباشيد كه راه دانشگاه تا هنرستان را چگونه طي مي كند چون هميشه با آقاي حراست در حال بگو بخند مي آيد و مي رود و ديگر از گربه ها هم نمي ترسد!
من كه مدتي است در اين دانشگاه در حال تحصيلم فعلا جايي به نام حسينيه ي دانشگاه نمي شناسم بي زحمت روي همان پارچه اي كه آقاي حراست آن روز زد آ ن بالا و نوشته ايد:مراسم پرفيض زيارت عاشورا *** مكان:حسيينه ي دانشگاه پيام نور!!!كروكي هم بكشيد
درست مثل همين كروكي غذاخوري شهريار كه هر چي ازآن بگيم كم گفتيم. ما كه پدرمان درآمده بود از بس در اين ظرفهاي يكبار مصرف و قاشق هاي يكبار مصرفتر كه در همان قاشق اول مي شكستند غذا خورديم هر چند اين غذاخوري،روز اول خوب بود روز دومش معمولي بود روز سومش اي بد نبود واي به حال بقيه ي روزها !از جناب رئيس كه اين همه لطف مي كنند ما را به غذاخوري مي برند خواهش به عمل مي اوريم كه كيفيت غذا ها را ببرند در سطح روز اول. نوشابه هم بدهند اگر ني ندادند خب ندادند ما كه اهل اعتراض نيستيم و وبلاگ نمي زنيم آبروريزي كنيم فقط اطلاعات عمومي دانشجوها را افزايش مي دهيم!
حرف از اطلاعات عمومي شد ياد اين فرايند ازدواج افتاديم مي گويند اين ازدواج خيلي كارجالبي است و البته كمي سخت،در كوچه و خيابان كه مي روي تا جنس لطيف ميبيندت رو ترش مي كند نگاهي به خودت مي كني مي بيني كتاب هاي پيام نور كه از ده فرسخي داد مي زنند و خود را معرفي مي كنند در دستت هستند آنها را مي چپاني در كيفت سينه جلو مي دهي و ميروي ده قدم نشده يك ديگر رو ترش مي كند خب كه فكر مي كني مي بيني تيپت داد مي زند كه از چه دانشگاهي هستي وچقدر مايه تيله داري،مي روي يك لباس توپ مي گيري و به قول معروف شيك مي كني باز اين دخترها تو را كه مي بينند روبر مي گردانند در آينه خودت را نگاه مي كني مي بيني چشمهايت يه دو سه متري بيرون زده اند از بس اين كتاب هاي كت و كلفت پيام نوررا خوانده اي!شانه بالا مي اندازي و با خودت مي گويي عينك مي زنم ولي مي بيني گوشه اي پيشاني ات علامت پيام نور را زده اند!!!بي خيال ازدواج مي شوي و مي فهمي كه ازدواج چقدر سخت است
همين سختي اش باعث شده كه امروزبراي زوج هاي دانشجو جشن بگيرند البته اگر يكي از زوج ها دانشجو باشد اكتفا مي كند اگر زودتر خبر مي دادند ما هم يك كاري مي كرديم كه در اين جشن باشيم و گزارش بگيريم اما نشد. به اين خاله سوسكه و آقا كلاغه هم هر چقدر اصرار و تمنا كرديم كه جان ما بيايد ازدواج كنيد قبول نكردند كه نكردند،خاله سوسكه مي گفت اين آقا كلاغه قبلا ادعا مي كرد خانه دارد و به خانه نمي رسد بعدا گندش درامد كه اصلا خانه نداشته.آقا كلاغه هم كه ديد خاله سوسكه زير بار نمي رود آهي از سر حسرت كشيد و گفت "من قصد ازدواج ندارم"!اين شد كه كه هيچ خبرنگاري را نتونستيم بفرستيم در جشن...
مثل اينكه همه چيز گره خورده به اين حراست !جمعه اين هفته مسابقه ي كتابخواني امر به معروف و نهي از منكر برگزار مي شود كه برندگان آن حراست ها وآينده سازهاي دانشگاه هستند اگر قصد حراست شدن را داريد برويد شركت كنيد البته اگر وقتش تمام نشده باشد!از اين آقاي تيكان هم كتبا دعوت مي كنيم در اين مسابقه شركت كنند كه واقعا استعدادش را دارند
اين را نگويم نمي توانم بروم من عاشق اين بولتن ها شده ام چطور است تا سر كوچه هم چند تايي نصب كنند مردم ببينند كه چقدر رشته داريم و چقدر جا نداريم!
شاد باشيد :سردار

